این‌ها نامه‌ و محتوی نامه‌ای هست که از یکی از دانش‌آموز‌هام گرفتمTT

ماجرا از این قراره که پارسال برای اردوی جهادی (تدریس داوطلبانه در مناطق محروم) داوطلب شدم و رفتیم توی یکی از شهرستان‌ها و به روستاهای به غایت دور افتاده که از شانس، دور‌ترین دورافتاده هم افتاد به من به عنوان معلم کلاس پنجم و ششم :")

چون منطقه محروم بود و جمعیت روستا زیاد نبود کلاس‌ها مختلط و دوپایه بودن (در اصل کلاس ششم با اول و پنجم با دوم بودن اما برای اینکه ما تازه‌ کار و دانشجو بودیم برامون دو پایه نزدیک مثل پنجم و ششم رو گذاشتن که سنشون به هم نزدیک باشه و بتونیم سرگرمی‌ای رو انتخاب کنیم که به اون سن نزدیکه. وگرنه همزمان سرگرمی‌ای که برای ششم و اول مناسب باشه خیلی سخته "-") خلاصه که زهرا خانوم که نامه‌ش رو مشاهده می‌کنید به نسبت بقیه سر و وضع نامرتب و دست و رو نشسته‌ای داشت. مقنعه‌ش کج بود، دستاش سیاه بود و هیچ خوراکی هم برای خوردن مدرسه نمیاورد، تنها کسی هم بود که سمت راست کلاس نشست. وقتی نشست اونجا نه کسی پیشش نشست نه حتی دیگه سمت راست کلاس! خیلی دلم براش سوخت؛ انگار تک افتاده بود. جمعیت کلاس هم با وجود مختلط بودن و دوپایه باز به پونزده نفر هم نمی‌رسید برای همین تنهاییش بیشتر حس می‌شد :'(

خلاصه که توی سه روزی که اونجا بودیم (دو شیفت می‌رفتیم مدرسه صبح‌ها که اجباری بود و عصر دلخواهی) یک عصر هم نبود که با وجود دلخواهی بودنش نیاد... خیلی سعی کردم توی کلاس جوری رفتار کنم انگار اون با بقیه فرق نداره؛ یه زنگ تفریح هم یواشکی کیک برداشتم بردم توی کلاس بهش دادم گفتم برو حیاط پیش بقیه بخور :'(

بعد این دختر با وجود اینکه خیلی هم تفاوتی بینشون قائل نمی‌شدم انگار سر ذوق اومده بود که بالاخره یکی توی کلاس بهش نگاه می‌کنه و به حرفاش گوش می‌ده تا وارد مدرسه می‌شدیم دم در منتظرم بود تا بپره و بغلم کنهT^T

این مینی‌بوس کوچکی بود که صبح زود می‌اومد دنبالمون و می‌بردمون به روستا. کلا اندازه یه ون بود و معلوم نبود مال کدوم عهد بوقه اما دوست‌داشتنی بود. با پیرمرد راننده TT

دوست داشتم از کلاس هم براتون عکس بذارم اما چون چهره دانش‌آموزا پیداست نمی‌تونم :"((

چه موقع تدریس داوطلبانه توی شهر، چه همین اردوی جهادی یکی از کارهایی که دوست دارم و روز اول و زنگ اول انجام می‌دم اینه...

به بچه‌ها برگ A4 می‌دم و می‌گم با نقاشی و جمله خودتون رو معرفی کنید. خودم همزمان پشت تخته درمورد خودم اینکارو انجام می‌دم که هم الهام بگیرن هم دستشون بیاد که چه چیزایی می‌تونن بنویسن و درواقع محدودیتی نداریم!! این برگه همون دانش‌آموز قبلی -زهرا- هست.

از دست خطش هم پیداست که با وجود کلاس پنجم بودن درسش تعریف چندانی نداشت، حتی جمله‌سازیش توی نامه رو نگاه کنید می‌بینید که دو تا جمله رو فقط هی تکرار کرده و انگار نمی‌دونسته منظورش رو با چه جمله‌ی دیگه‌ای بیان کنه... اما نقاشیش به نسبت بقیه دانش‌آموز‌ها واقعا بهتر بود!

بعد از اینکه زنگ اول این برگه رو پر کردن، برگه‌ها رو جمع می‌کنم و زنگ بعد بدون اینکه اسم دانش‌آموز رو بخونم -بالای برگه اسمشون رو می‌نویسن، جوری عکس گرفتم تا پیدا نباشه- ویژگی‌هایی که برای خودشون نوشتن رو یکی یکی می‌خونم و به دانش‌آموز‌ها می‌گم حدس بزنید داریم درمورد کی صحبت می‌کنیم؟ واقعا باید واکنششون رو ببنید که چطور تو سر و کله هم می‌زنن و می‌گن من بهتر می‌شناسمش دوست منه می‌دونم فلان چیز رو دوست داره! یا بعدش یهو می‌پرسن که فلانی تو واقعا فلان چیز رو دوست داری یا بدت میاد؟ براشون مثل حل کردن معما درمورد همدیگه ست و به‌نظرم هم جالبه؛ هم یه جور بازیه؛ هم برای بچه‌های مخصوصا کلاس ششم که دارن وارد دوران نوجوانی می‌شن یه تمرین خودشناسیه و البته باعث می‌شه دیگران اون‌ها رو بشناسن.

خلاصه که این روش رو از آقای تاد کتاب جودی دمدمی یاد گرفتم و همیشه دوست داشتم اجراش کنم :"))) هرچند بعدا توی کتاب‌های دیگه هم دیدم اینکه چیز‌های مربوط به خودت که شخصیت و هویتت رو شکل می‌دن جمع کنی یا بنویسی اما از همون موقع که جودی دمدمی رو خوندم این ایده تو ذهنم بود که چرا من وقتی ابتدایی بودم معلممون همچین کاری نکرد؟ که یه روزنامه دیواری درست کنیم و بگیم «این منم!»... حالا که خودم نمی‌تونم برگردم ابتدایی پس برای دانش‌آموزا اجراش کردم!!

این نقاشی هست. به نسبت بقیه واقعا چیز متفاوتی کشیده و خیلی بهتر رنگ کرده. اگر فرصت شد یک روز بقیه نقاشی‌ها رو بهتون نشون می‌دم که واااقعا متوجه بشید همین نقاشی به ظاهر ساده اونجا در حد پیکاسو بود!

 

گفتم که کلاس مختلط بود؛ و با این وجود دو تا دانش‌آموز پسر داشتم. یکی پنجم و یکی ششم.

این برگه پسر کلاس پنجمیم هست. عکس گرفتم چون برام جالب بود یه پسر از مدرسه و پروانه خوشش میاد و از سگ‌ها بدش میاد؛ پشت برگه نوشته از سگ‌ها و مارها بدش میاد چون ازشون می‌ترسهxD

راستی اون آدمک که بالای برگه کشیده مثلا خودشه :دی (زهرا هم خودشو توی یه قاب عکس کشیده اگر دقت کنید به برگه‌ش)

از پسر کلاس ششمیم نگم براتون! :دی

این پسر رئیس شورای مدرسه و یک پارچه آقا بود! یه تنه نقش ناظم رو ایفا می‌کرد تو مدرسه. دستش رو پشت کمرش جمع می‌کرد تو حیاط زنگای تفریح راه می‌رفت و به کار کوچک‌ترها نظارت می‌کرد که همدیگه رو نزنن یا وقتی کلاس اولی و دومی‌ها شروع کردن بازی و دویدن دور مدرسه -ساختمون مدرسه جوری بود که میشد دور تا دورش دوید- یهو دیدم اینم دوید رفت پشت مدرسه؛ با خودم گفتم حتما رفته باهاشون بازی کنه... اما چند دقیقه بعد از اینکه دانش‌آموز‌ها از پشت مدرسه اومدن و داشتن همچنان می‌رفتن برای دور دوم چرخش هرچی نگاه کردم ندیدمش.

رفتم پشت مدرسه ببینم کجاست؛ دیدم از دیوار رفته بالا و داره شاخه‌های درخت انگور که از بیرون مدرسه افتاده داخل رو میشکنه میندازه بیرون یا جوری هلشون می‌ده که توی حیاط نباشن. بهش گفتم چی‌ کار می‌کنی؟ گفت اینا بچه هستن کلاس اول و دومن، جلوی چشمشون رو که نگاه نمی‌کنن میان میخورن به این شاخه درختا صورتشون زخم می‌شه، تازه همشونم دخترن اگر صورتشون زخم بشه جاش بمونه چی؟

به نظر شما همچین دسته گلی رو نباید به عنوان بهترین دانش‌آموز معرفی کنیم؟ الحق که رئیس شورا بودن برازنده‌ش بودTT

 

این برگه عسل خانوم کلاس پنجمی  که می‌خواست خلبان بشه! اولین دختری که دیدم دوست داره بزرگ شد خلبان باشه :")))

درسش هم خییییلی خوب بود به نسبت بقیه. تخته رو دو قسمت کردم برای زنگ ریاضی یه طرف مسئله‌های کسری کلاس پنجم رو می‌نوشتم، یک طرف مسئله‌های کسری کلاس ششم. درواقع هدفم این بود که اگر کلاس پنجمی‌ها بلد نبودن بگم یه کلاس ششمی بیاد و مال پنجم رو حل کنه؛ اما به جز فرانک عزیزم و آقا پسرمون دیگه هیچ‌کدوم حتی نمی‌تونستن مال پنجم رو حل کنن چه رسد به پایه ششم! اما عسل کلاس پنجمی مسئله‌های کلاس ششم رو هم حل می‌کرد و زود‌تر از بقیه دستش رو میاورد بالا که بیام پای تخته هم حلش کنم؟

زهرا بود که گفتم انگار تنها بود؛ اینجا که صداش می‌کردم بیاد حل کنه انگار گل از گلش میشکفت! البته کنار میز معلم می‌نشست و منم وقتی بقیه سرشون گرم بود بهش کمک می‌کردم با ایما و اشاره که مسئله رو درست کنه تا وقتی می‌ره پشت تخته بچه‌ها مسخره‌ش نکنن... اولش اصصصلا راضی نمی‌شد بیاد پشت تخته انگار می‌ترسید بچه‌ها هم با پوزخند می‌گفتن خانم ولش کن خب نمی‌خواد بیاد!! اما همین که کم‌کم تونست بیاد پشت تخته هرچند نصفه حل کنه سوالات رو خیلی خوشحال شدم... البته خوشحالی خودشم باعث می‌شد بیشتر خوشحال بشم :")))

گفتم فرانک عزیزم اون بالا! از فرانک براتون بگم که بهترین دانش‌آموز دختری بوده که تا حالا دیدم... خانوم، مرتب، حرف‌شنو. نائب رئیس شورا هم بودن ایشون. اسمش رو که گفت ازش پرسیدم می‌دونی اسم کی دیگه فرانک بوده؟ گفت نه... بقیه هم نمی‌دونستن...

خلاصه یکی از زنگ‌ها رو هم ماجرای فرانک و آبتین شاهنامه رو براشون تعریف کردم و به دلخواه خودم در حد اینکه بچه‌ها بفهمنش و براشون هیجان‌انگیز باشه یکمم توش دست بردم :دی ولی اصلا نمی‌تونید تصور کنید بعد از شنیدن این داستان چه سیل اشکی از چشم دوتا از کلاس پنجمیا روان بود! به‌نظرم نباید آخرش رو براشون تعریف می‌کردم که فرانک برای نجات جون پسرش فریدون خودش رو فنا می‌کنه"-"

 

  

از هنر‌های دانش‌آموز‌ها دیدید یکمم از هنرهای معلم دانش‌آموز‌ها ببینید :دی

این نقاشی‌ها رو هم ترم قبل کشیدم برای درس «کارگاه قصه‌گویی و نمایش خلاق» کلا یک واحد بود و اختیاری... استاد حروف الفبا رو تقسیم کردن بینمون قرار شد برای اون حرف یه قصه بسازیم و بریم سرکلاس اجرا کنیم.

حرفی که به من افتاد «ق» بود!"-" اولش هیچ ایده‌ای نداشتم که «ق»؟؟؟ یعنی ۳۲ حرف الفبا چرا باید «ق» به من بیفته؟"-"

خلاصه پس از تفکرات زیاد در حمام خوابگاه، زیر دوش یک قصه سرهم کردم به اسم «قورباغه کوچولوی قهرمان»!!! این نقاشی‌ها رو هم براش کشیدم و رفتم سر کلاس ارائه دادم :"))

از قدیم گفتن اگر استاد توجه نمی‌کنه بزنش  توجه‌ش رو جلب کن ^-^\ اول که ارائه می‌دادم استاد توجه نمی‌کردن که همونجا جلوی کلاس گفتم استاد توجه کنید برای این داستان و نقاشی‌هاش کلی زحمت کشیدم! سرشون رو از گوشی درآوردن اما همچنان به رو به رو نگاه می‌کردن که باز گوشزد کردم نقاشی‌ها رو ببینید کلی زحمت کشیدم پاشون باااید نقاشی‌هامو نگاه کنید xD

داستان رو خلاصه بخوام براتون بگم از این قراره که قورباغه کوچولو دوست داره قهرمان باشه اما هرچی فکر می‌کنه می‌بینه هیچ قدرت ماورایی نداره، راه میفته از لب برکه شروع میکنه پرسیدن از حیوونای مختلف که چطور میشه که فکر کنن قهرمان هستن... از قو و عقاب و قوچ و قاطر و ... اینا میپرسه و اینا هم کلی جواب بهش می‌دن که توش پر از حرف «ق» هست و خلاصه آخرش میرسه به آقا موشه که قناده و به اون کمک می‌کنه و میفهمه می‌تونه قهرمان باشه :"))) -خیلی خلاصه گفتم ماجرا پیچ و تاب و «ق»های بیشتری دارهxD-

در آخر استاد کلی از داستان و نقاشیم تعریف کرد و گفت وقتی می‌گم ارائه بدید منظورم این بود! بالاخره خوبه به حرف «ق» هم رسیدیم یه ارائه متفاوت ببینیم "^"~

خلاصه از روی ظاهر قضاوت نکنید حتی ق هم می‌تونه جالب باشه!